
خدایا طوفانی در قلبم بر پاست که جز با یاد تو و مدد تو تسکین نخواهد یافت (ای درد توام درمان در بستر ناکامی/ای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی) خدایا دردی دارم که هیچ کس جز تو آگاه نیست و هیچ چیز جز تو دوایی نیست،خدایا حاجتی دارم ،حاجتی که روا کننده اش جز تو نیست .
خدایا در اعماق وجودم دردی نهفته است که نمی توانم به زبان آورم ، دردی که نمی توانم جز تو به کسی بگوییم ، خدایا از تو می خواهم ،از تو که ارحم الراحمینی از تو می خواهم حاجتم روا کنی و مرا محتاج خلق نگردانی .
خدایا حیرانم،خدایا ویرانم، خدایا عاشقم ، خدایا سر گردانم ،نمی دانم چه کنم ،چاره فقط تویی ،مگر گناه کردم که این چنین مورد خشم قرار گرفتم ، مگر من چه کردم که این چنین غریبه شدم ، مگر من چه کردم که اینچنین دردمند و عاجز شدم ... خدایا ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب بسیار است اما تو اگرمدارا نکنی ما را خدای دیگری کجاست؟!
خدایا می ترسم ،از بندگانت هراس دارم ،خدایا اگر نبود عطر حضور تو ،در تعفن این لاشه های مردار چگونه تاب می اوردیم و اگر نبود گرمای دست های تو، در این سرمای بی کسی چگونه سر می کردیم؟ مگر من چه گناهی مرتکب شدم که باید این چنین عذابی را تحمل کنم ، اما باز می دانم خدایا خواست تو رحمت است و این را هم میدانم که بی اذن تو هیچ چیز صورت نمی گیرد اما نمی دانم چرا ،خدایا به من نشان بده که تنها نیستم و تو با منی ، به من نشان بده که هنو ز دوستم داری تا بیش از پیش تو را شکر کنم و سر به سجده بگذارم و در خیالم با خیالت آسوده گردم،خدایا من به سجود مستمر امواج بر ساحل عبودیت رشک می برم...
می دانم بنده ی خوبی نبودم می دانم ،کوچکم ،روسیاهم ،گناهکارم، بدم خدایا بدم به خدایی خودت قسم که من بدم اما تو که خوبی ........
اما تو که بزرگی ، تو که نهایت زیبایی هستی ، تو که پاک و بی آلایشی... بنده ات را دریاب که دیگر نایی نمانده ، خدایا از همه کس از همه جا نا امیدم ، امیدم فقط تویی تو و جز به درگاهت به جایی امید ندارم پس رحمتت را از من دریغ نکن و از نور وجودت بر سیاهی شبم بتاب تا روشنایی جاویدان وجودم را فرا گیرد و در انتظار بارش رحمتت هستم و دست از طلب ندارم تا کام من براید یا تن رسد به جانان یا جان زتن براید...
وقتی نا امید می شم از این که بخشیده شدم یا نه؟و هر کاری می کنم فاصله ای که بینمون به وجود اومده از بین نمی ره یاد این جمله ی امام سجاد(ع) می افتم:
"خدایا من در کلبه ی حقیرانه ی خود چیزی دارم که 
تو
در عرش کبریایی خود نداری
من چون تویی دارم
وتو 
چون خودی نداری"
اونوقت که بارانی از آرامش بر من روان می شه و...
خدایا اجازه نده که بینمون فاصله ای بوجود بیاد حتی به کوچکی اولین روزنه پیله پروانه.
ای معبود دوست داشتنی من!
از میان ظلمتی که به درون و بیرونمان سایه گسترده ،روزنی رو به روشنایی بگشا تا بهانه ای برای زنده ماندن پدید بیاید.
و اما جوابی که من همیشه از طرف تو گرفتم و الحق که در خور خدایی توست:
بخوان مرا
منم پروردگارت
خالقت از ذره اي ناچيز
صداي کن مرا
آموزگار، مادر خود را
قلم را ، من هديه ات كردم
بخوان مرا
منم معشوق زيبايت
منم نزديك تر از تو به تو
اينك صدايم کن
رها كن غير مارا،سوي ما باز آ
منم پروردگار پاك بي همتا
منم زيبا ، كه زيبا بنده ام را دوست مي دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو مي گويد
تو را در بيكران دنياي تنهامان،
رهايت من نخواهم كرد
بساط روزي خود را به من بسپار
رها كن غصه ي يك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگي طي كن
عزيزا ،من خدايي خوب مي دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكي،يا خدايي،ميهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست مي دارم
طلب كن خالق خود را
بجو مارا
تو خواهي يافت
كه عاشق مي شوي مارا
و عاشق مي شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم
آهسته مي گويم ، خدايي عالمي دارد
قسم بر عاشقان پاك بي ايمان
قسم بر اسب هاي خسته در ميدان
تو را در بهترين اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تكيه كن بر من
قسم بر روز، هنگامي كه عالم را بگيرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور
رهايت من نخواهم كرد
بخوان ما را
كه گويد كه تو خواندن نمي داني؟
تو بگشا لب
تو غير از ما خداي ديگري داري؟
رها كن غير ما و
آشتي كن با خداي خود
تو غير از ما چه مي جويي؟
تو با هر كس به جز با ما ،چه مي گويي؟
و تو بي ما چه داري،هيچ!
بگو با ما چه كم داري عزيزم،هيچ!!
هزاران كهكشان و كوه و دريا را
و خورشيد و گياه و نورو هستي را
براي جلوه ي خود آفريدم من
ولي وقتي تو را من آفريدم
بر خودم احسنت مي گفتم
تويي زيباتر از خورشيد زيبايم
تويي والاترين مهمان زيبايم
كه دنيا بي تو ، چيزي چون تو را ، كم مي داشت
تو اي محبوب ترين مهمان زيبايم
نمي خواني چرا ما را؟؟
مگر آيا كسي هم با خدايش قهر مي گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستي
ببينم ، من تو را از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختيت خواندي مرا
اما به روز شاديت يك لحظه هم يادم نكردي
به رويت بنده ي من ،هيچ آوردم؟؟
كه مي ترساندت از من؟
رها كن آن خداي دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
اين منم پروردگارت ، خالقت
اينك صدايم كن مرا ، با قطره اشكي
به پيش آور دودست خالي خود را
با زبان بسته ات كاري ندارم
ليك غوغاي دل بشكسته ات را من شنيدم
غريب اين زمين خاكيم
آيا عزيزم ، حاجتي داري؟
تو اي از ما
بگردان قبله ات را سوي ما
اينك وضويي كن
خجالت مي كشي از من؟؟؟
بگو،جز من ، كسي ديگر نمي فهمد
به نجوايي صدايم كن
بدان آغوش من باز است
براي درك آغوشم
شروع كن ، يك قدم با تو
"تمام گام هاي مانده اش ، با من"